![]() |
![]() |
|
| استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر منبع و حتی بر علیه اینجانب بلامانع میباشد |
|
|مشب مرگ سخاوت
شب مرگ
شما اي خاطرات كهنه و پوسيده و درهم ز من امشب چه مي خواهيد ؟
ز من امشب كه مي ميرم يكه و تنها ....چه مي خواهيد ؟ براي مردنم كسي را خبر نسازيد . نمي خواهم پدر برهم زند چشمان بازم را ..... نمي خواهم ببيند مادرم سختي جان كندنم را .......... نامه اي نوشته ام كه گر افتد به دست خواهرم از دل كشد اهي ........ و گر افتد به دست دلبرم.....اشكش فرو ريزد . بدين سان نامه ام : سلام مادر.....سلام اي نازنين.....اي مهربان....اي بهترين مادر..... دگر در دفترم شعر جديدي را نخواهي ديد، نخواهي خواند . دگر در البومم عكس جديدي را نخواهي ديد . دگر هر شب در را به رويم باز نخواهي كرد . دگر از من نمي پرسي .....كجا بودي در اين ظلمت؟ چه مي كردي ؟ چه مي خواهي ؟ مادر: اگر روزي رفيق مهرباني امد سراغ من ........ بگو : فرزندم به ناكامي جان داد . و تا اخرين لحظه عمر به سختي سخن مي گفت : خداحافظ عزيزانم ...... خداحافظ رفيقانم ........ خداحافظ......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:42 توسط حمید عاشقعلی |
|
|
شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه اوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج یعنی همین! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 4:37 توسط حمید عاشقعلی |
|
|
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت. داروساز جا خورد و گفت چه مي خواهی؟ دخترک جواب داد برادرم خيلی مريض است می خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟ دارو ساز با تعجب پرسيد چی بخری عزيزم!!؟ دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزی در سرش رفته و بابام می گويد فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اينجا معجره نمی فروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلی مريض است و بابام پول ندارد و اين تمام پول من است. من ازکجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟ مردی که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت از دخترک پرسيد: چقدر پول داری؟ دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر ميکنم اين پول برای خريد معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم . فکر ميکنم معجزه برادرت پيش من باشه ، آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود. فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحی چقدر بايد پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت :هزینه عمل 5 دلار می شد که قبلا پرداخت شده است |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 4:32 توسط حمید عاشقعلی |
|
|
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد. پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخممی زدی. دوستدار تو پدر پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام. صبح فردا 12 نفراز مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند. بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم. نتیجه اخلاقی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 6:39 توسط حمید عاشقعلی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 6:38 توسط حمید عاشقعلی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 18:21 توسط حمید عاشقعلی |
|
|
يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ » رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي» مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد. چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد. صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي» اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.» مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.» رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟» راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد. پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند. راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كليد كرد . پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت. و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد . لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون احمقي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم. لطفا این ایمیل رو به هر کسی که دوستش دارین بفرستین شاید اون احمق رو بتونیم پیدا کنیم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 18:10 توسط حمید عاشقعلی |
|
|
تصاویری از کشور همسایه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 2:58 توسط حمید عاشقعلی |
|
![]() طفلک بابا!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:1 توسط حمید عاشقعلی |
|
|
آقا قربان ۷۳ساله از روستایی در نزدیكی قزوین است كه سالها پیش همسر خود را از دست داده و اكنون صاحب 10 فرزند و 40 نوه و نتیجه است.آقا قربان چند وقت پیش برای عیادت از یكی از اقوام خود در خانه سالمندان به خانه سالمندان امیر المومنین قزوین می رود که چشمش به صفیه خانم ۶۷ ساله ای می خورد كه تنها یك دختر داشته و بعد از فوت همسرش سالها به تنهایی زندگی می كرده است و اكنون هم در خانه سالمندان است. آقا قربان چند هفته پیش به خواستگاری صفیه خانم می رود و پس از مهر ۱۴ سکه ای صفیه خانم هفته گذشته در همان خانه سالمندان مراسم عقد جالبی را با حضور برخی مسوولان شهر قزوین و دست اندركاران خانه سالمندان و البته مطبوعاتی های شهر برگزار می كند.انشا الله كه این زوج دنیات دیده خوشبخت باشند و از این دست خبرها خاصه به هم رسیدن جوان های نجیب و مهربان كشورمان هم بیش از گذشته به گوش برسد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 19:59 توسط حمید عاشقعلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن نیست
عشق آنست که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچگاه ندادند که چرا خیس نشده... من حمید عاشقعلی دانشجوی مجسمه سازی دانشگاه هنر تهران بی علاقه به ورزش و سیاست و علاقمند به مرغداری و هنر |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
| پیوندها |
|
حامد عاشقعلی(داداشم) رضا پروین اينم براي اهل حالش فقط تصوير فيلم كده گالري نقاشي پيمان جون |
|
RSS
|